Wednesday, July 8, 2009

هزار و یک شب

در وین
با شب هایی کوتاه
در کلیسای شتفن پلاتز ایستاده ایم
نمی گویم با دستت در دستانم
کلیسا، نیمی از سنگ و نیمی از مقوا
"سفید بوده، اما کثافتِ سال ها سیاهش کرده"
مثل من که ناگهان سیاه شدم؛
کافی بود نیمه شبی
بنشینم پشت پنجره ای بیضی و کوچک، نه قالیچه پرنده
بال بزنم تا سپیده دم
و سیاه شوم..؛

کمی بعد
می پیچیم بالا از سیصد و چهل و سه پله
مثل پیچک، می چسبیم و می رویم بالا
من، مثل عشقه چسبیده ام به تو، با تو بالا می روم
پله ها تند و تند دور من و تو می پیچند
مثل بادبادک هایی هستیم وسط یک گردباد
زنجیر شده به دنباله های خود
که باد، می کشدشان بالا
و خوشحالند
از عدم قطعیت این کابوس

در نوک برج خانه خدا
دری در انتهای پله ها منتظر ایستاده
به تو می گویم
قصه دیگری برایت مانده؟
برای شب کوتاهی که آغاز می شود؟
می گویی: در را باز کن...؛

بر فراز برج
بهای یک دقیقه تماشای چهارسوی شهر در دوربین، یک یورو
یک لحظه تصور "آنچه می توانست بشود"، هزار و یک ترَک
هوس بغلی بادام تلخ،...؛

1 comment:

  1. هميشه چيزي براي از دست دادن هست
    افق در نگاه شكل مي‌گيرد
    نه دورتر
    نه دوردست!
    ...
    اندوه سايه‌ي من است
    و من نمي‌دانم در اين عصر دائمي ...
    چطور مي‌توانم تنها قدم زدن را بي‌هيچ سايه‌اي ببينم.

    حافظ

    ReplyDelete