
من و مسعود ملک پشت بام خانه شان بودیم
ظهر بود تقریباً
صدای شیری که داشت وسط کوچه ناله می کرد می آمد
مسعود گفت
آره، اگه همینجوری بخونم قبولم. تو رتبه ت چند بود راستی؟
نگاه انداختم توی کوچه، کوچه مسیح خواه
چند تا پیرزن دیدم که لابد داشتند نگاه می کردند ببینند شیر چکار می خواهد بکند
حوصله جابجا شدن نداشتم. شیر در دیدم نبود
اما صدایش را می شنیدم
مسعود گفت: راستی هی یادم میره بپرسم. این..؛
یکهو هواپیمایی پیچید بینمان
آمد
پایین پایینٍ پایین
صدا –مثل هر روز، مثل هر ساعت، هر دقیقه- انقدر رفت بالا که باز هم بترسم که دیگر هیچ وقت هیچ چیز نشنوم
مسعود لب می زد و من صدای نعره هزار شیر را می شنیدم
لب هایش ایستادند و هواپیما هم دیگر دور جلب شده بود روی خاکستری ترک دار باند
سر چرخاندم و
بالاخره شیر را دیدم
بچه ها را که تفریح می کردند
شیر داشت می گفت اگر می شد
اگر می شد
حیف دستش خالی بود توی برهوت آن خیابان
مولایش اما بی خیال این حرف ها بود
کامل
توی قبای سبزش
یک جوری نگاهش می کرد که یعنی بابا
این بودنی کار بود
مسعود نگاهش پر از فکر
دهنش خواست که باز شود که
صدای بال زدن 250 تا آدم پر زد توی هوا
نگاهش چرخید به پنجره های در پرواز
نگاه من هم
یک جایی بین شیر و آدم های پرّان بدجوری دلمان گرفته بود

یک جایی بین شیر و آدم های پرّان بدجوری دلمان گرفته بود
ReplyDeleteارزش ادبي اين متن بسيار بالا بود
man 4-5 rooz pish ye comment gozashte boodam ke nemidoonam chera napadid shod hamun lahze. Be har hal kheyly khoob bood va lezat bordam, j.Shir.
ReplyDelete