Monday, March 23, 2009

SUV SUV فست فود فست فود

دارد غروب می شود
جایی بر فراز کوه بلندی در نزدیکی
بازوان نرم و سپید ابری از پشت کوه پدیدار می شوند
همچون اختاپوسی عظیم
خود را بالا می کشد...؛
بازوها با بادکش هایی نامریی سقف آسمان را می چسبند و بالا می آیند
در جستجوی من...؛
یکی از بازوها از نوک آن قله
امتداد می یابد بر روی کوه هایی که تنگ به هم چسبیده اند
دست در گردن هم
شهر را نظاره می کنند
بازو، در راه خود به سوی قله ای در بالادست
سر می خورد روی سپیدی برف
می افتد پایین
و نصف شهر خراب می شود
نور
انقدر مایل می تابد
که زور می آورد به شهر
شهر شرقی تر می شود
کوه ها نمی دانند دلشان بگیرد یا
کلاغی روی چنار
چون نمادی از این شهر
شروع به سوختن می کنند
روبرویم. این را از پنجره می بینم
طلایی طلایی
چنار
زرین
کلاغ
غرق در شعله ها
چشم راستش را می چرخاند روی صورتم
می گوید: چه پنجره به تو می آید
می گوید: کاش حوصله داشتی..؛
کلاغ
زرین
ناگهان
سرش را بالا می آورد
نوکش به آسمان می گیرد
آسمان با ابرهایی که از آن آویزانند موج بر می دارد تا ته خودش
و بالاخره بازوی نرم و سپید ابری که گردابری شده حالا بر فراز کوه
مرا می بیند
می تازد
از فراز برف های نارنجی
سنگ های سیاه
سیمان خاکستری
سقف های بی شمار
می آید
و من هیچ ترس ندارم، زیرا می دانم پیش از این که برسد به پنجره من
از فراز سقف ها و پنجره های بیشمار
با دیدن مردان در خواب
زن های زیباتر از واقعیت
کودکان بزک کرده
و اضطرار مبرم به خیانت
آن قدر تلخی می گزدش
که می میرد
این جا همیشه
دارد غروب می شود

No comments:

Post a Comment