Friday, March 20, 2009

جاده مخصوص

دو ساعت مانده به سال تحویل بود
از آزادی پیچیدم در جاده مخصوص. جاده ای که با شادابی شروع می شود، با "آزادی" و با فرودگاه و اکباتان که پر از جنبشند. همین جاده اما کم کمک خشک می شود؛ سه پل هست که باید مثل سه خاطره بد از زیرشان بگذری
هر کدام بزرگ تر از پل قبل و بنابراین هر بار بیشتر در سایه فرو می روی. و بعد رودخانه ای نیمه خشک و کارخانه ها و کامیون ها و ...؛
جایی قبل از خاطره ها بودم که دیدم
مردی با دهان باز و جشمان بسته در کنار لاین سرعت روی جدول کنار جاده مخصوص نشسته. من که با ماشین از یک متریش گذشتم فرصت چندانی نداشتم که ببینمش اما خوب در یادم ماند.
افسردگی گه از لای پنجره زد توی صورتم. سه سایه، سنگین تر از همیشه مرا نوردیدند. ترس هایی که از صبح پیچانده بودم، پیدایم کردند... مرگ ها و سفرها و این که سر سفره بعدی چه کسی غایب خواهد بود...؛
ساعت یک و چهار دقیقه
مردی با دهان باز
و چشمان بسته
و ته ریش و سبیل
و دو هزار و پانصد سال تمدن
و ترتیب ویژه ای از نوکلئوتیدها در کروموزوم هایش که او را به نژادی پاک و قشنگ
گره می زد
و اس ام اس هایی در گوشیش که می گفت او حتی آن جا کنار لاین سرعت جاده مخصوص و پای ردیف طولانی نرده هایی که از وسط جاده می گذرد تا کسی نتواند از آن رد شود هم به صورت خودکار میراث پاک نیاکان را دریافت خواهد کرد
هیچ را انتظار می کشید
هر چه باشد، جاده "مخصوص" است

2 comments:

  1. از میدان آزادی وارد جاده ی مخصوص میشوی , آنجا تنها جایی است که گردی مفروشند تا ساعاتی آزادی را در رویاهایت بسازی

    ReplyDelete
  2. جلیل بود نوشته ات
    لعنت بر تو که اینچنین تکان دهنده نوشتی

    ReplyDelete