Wednesday, March 18, 2009

سفر به...؛

یک جایی از سفرم، ایستادم جایی. دیواری را میشد دید به بلندی دو سه قد، که از میان دشتی کشیده شده بود. دیواری سیمانی و خاکستری و مسخره آن دشت را میان دو "کشور" تقسیم می کرد
کشور!! کشور!! کشور؟ هر نوع تلاشی برای مفید دانستن این کلمه مسخره به نظر می رسید. هنوز تقویم زمستان را نشان می داد و هوا داغ داغ داغ بود. یک آلونک کاهگلی که سرپا بودنش باورنکردنی بود نزدیک جاده ایستاده بود تا آب معدنی و کارت شارژ بفروشد. جوانی لم داده بود به دیوار
ازش پرسیدم: "دوست محمد" از این وره؟ تقریباً گفت: نمیدونم
سکوت شد و شن با کمی باد از بینمان گذشت و سکوت شد و کمی بیشتر شن بادی و باز سکوت "نمیدونم" های زیادی شنیده ایم از آدمهایی که حال ندارند یا آزار دارند و پس دقیق شدم توی چشمهایش و دیدم که از خدا هم راست تر می گوید. اما روی نقشه درست آمده بودم و اصلاً خراب شده ی دیگری روی نقشه نبود جز "دوست محمد"
جوان نگاه می کرد به هیچی که دور و ورش پر بود از آن، که خودش هم پر شده بود از هیچی و شن
کمی با ماشین رفتیم و ... "دوست محمد" پیدایش شد. می خواهم بگویم ای وای، ای وای او دوست محمد را بلد نبود؛ نزدیکترین خراب شده را، در 10 کیلومتری، انقدر که بهش خوش می گذشت
همگی خفه خون گرفتیم...؛

No comments:

Post a Comment