Tuesday, March 31, 2009

چرا سفر می کنیم

سفر معجزه است
سفر که می رویم، زمین زیر پایمان تغییر می کند
رنگ آسمان
نقش کوه های لمیده در افق
لحن صدای کلاغ ها
سفر که می رویم
چیزهای جدیدی پیدا می کنیم که به آن ها دل ببندیم
خسته از دلبستگی به چیزهای شناخته
دل ببندیم به زنی که می دانیم دیگر هرگز نخواهیمش دید
به درختی که نتوانستیم عکسش را بگیریم
به پچ پچه ای به زبانی دیگر که نتوانستیم بفهمیم
دل می بندیم
به بوی بهارنارنج
به بوی بهارنارنج
و بوی بهارنارنجی
که هر چه در جیب هایمان گشتیم، چیزی نیافتیم که ثبتش کند

سفر که می روم
انگشت هایی که می پیچند به تاک دستانم
دیگر می شوند
برق چشم ها
غصه ها
قوس هایی که می پیچند تاک دستانم از آن ها
به سراسیمگی سرچشمه های سروتونین
به شرمگینی رگه های اندورفین
به دستمایه های افسردگی ِ بعد از این
بوها دیگر می شوند
غصه هایم
نبش قبر

پس برو، همچون یونس پیامبر
دو در کن خدا را به سوی ترشیش
سفرت را با سفری طاق زن
بخواب آسوده ته کشتی
و وقتی گمیچی آمد تا بپرسد "کیست سبب این خشم دژم
باید بیندازیمش در دریا
تا شاید آرام شود" و بعد
ببلعدش نون، نونا، ماهی
و "سه شب و سه روز" و "نینوا" و "کدو" و "کرم" و پایانی خاموش؛
وقتی به شانه ات زد تا بپرسد؛
قانعش کن که
دریاها هرگز آرام نمی شوند

Sunday, March 29, 2009

چرا سفر می کنیم چرا سفر نمی کنیم

هیچکس بی دلیل سفر نمی کند. صادق که باشیم، سفر بی دلیل حماقت است؛ چون خطر، هزینه و خستگی دارد
پس
الف. سفر می کنیم تا با فرهنگ های دیگر آشنا شویم
مثال "فرهنگ های دیگر": در شهر خودتان وقتی به زنی که با مردی از کنارتان رد می شود نگاه کنید، هیچ اتفاقی نمی افتد که باعث شود این رویداد یادتان بماند، اما وقتی به جای دیگری سفر می کنید، ممکن است یک خاطره حسابی از چنین تجربه ساده و سهل الوصولی (که روزی هزار بار در شهرتان دارید و هیچ حال نمی دهد) برای شما ایجاد "کرده" شود، که گاهی همزمان و به صورت خودبخودی آخرین خاطره شما هم که شده هیچ، خودتان را هم به صورت خاطره ای برای دیگران در می آورد (سه امتیاز)؛

ب. سفر می کنیم تا با آدم های دیگر آشنا شویم
مثال "آدم های دیگر": دزدها، بچه بازها، خفاش شب، شعبان جعفری، علی اصغر بروجردی معروف به اصغر قاتل، قوی ترین مردان، ضعیف ترین زنان، کودکان، ایدزی ها، کوفتی ها، دبنگ ها، هیپی ها، گدا ها و و و












پ. تا جاهای دیدنی را ببینیم
جاهای دیدنی جاهایی هستند که چون مردم با فراوانی بیشتری از آن ها دیدن می کنند به عنوان "جای دیدنی" از آن ها یاد می شود؛ بنابراین جای دیدنی اصولاً نان سنس است. کافی است سراغش نرویم تا از بین برود
مثال "جای دیدنی" که البته نان سنس است: برج آزادی، دیوار چین، موزه عبرت، پارک ملت، تخت جمشید، تاسوکی، قلعه حسن خان، پرلاشز، علی شاه عوض
پ. یا تا تجربه کسب کنیم
قضیه سفر را فراموش کنید. شما کدام را انتخاب می کنید؟
تجربه کردن یا نکردن؟
دیدن یا ندیدن زن یک دست یا بچه سه دست؟
شنیدن یا نشنیدن صدای قرچی که هرگز از خاطر نمی رود؟
برده شدن یا برده نشدن پشت تپه ای که...؟
کشیدنش یا نکشیدنش؟
شستن یا نشستن دایی در نیم شب بر سنگ سرد جوری که هیچ کدام از آن تاول ها نترکد، اما بترکد؟

باور کنید می توانید بدون تجربه زندگی کنید

Monday, March 23, 2009

SUV SUV فست فود فست فود

دارد غروب می شود
جایی بر فراز کوه بلندی در نزدیکی
بازوان نرم و سپید ابری از پشت کوه پدیدار می شوند
همچون اختاپوسی عظیم
خود را بالا می کشد...؛
بازوها با بادکش هایی نامریی سقف آسمان را می چسبند و بالا می آیند
در جستجوی من...؛
یکی از بازوها از نوک آن قله
امتداد می یابد بر روی کوه هایی که تنگ به هم چسبیده اند
دست در گردن هم
شهر را نظاره می کنند
بازو، در راه خود به سوی قله ای در بالادست
سر می خورد روی سپیدی برف
می افتد پایین
و نصف شهر خراب می شود
نور
انقدر مایل می تابد
که زور می آورد به شهر
شهر شرقی تر می شود
کوه ها نمی دانند دلشان بگیرد یا
کلاغی روی چنار
چون نمادی از این شهر
شروع به سوختن می کنند
روبرویم. این را از پنجره می بینم
طلایی طلایی
چنار
زرین
کلاغ
غرق در شعله ها
چشم راستش را می چرخاند روی صورتم
می گوید: چه پنجره به تو می آید
می گوید: کاش حوصله داشتی..؛
کلاغ
زرین
ناگهان
سرش را بالا می آورد
نوکش به آسمان می گیرد
آسمان با ابرهایی که از آن آویزانند موج بر می دارد تا ته خودش
و بالاخره بازوی نرم و سپید ابری که گردابری شده حالا بر فراز کوه
مرا می بیند
می تازد
از فراز برف های نارنجی
سنگ های سیاه
سیمان خاکستری
سقف های بی شمار
می آید
و من هیچ ترس ندارم، زیرا می دانم پیش از این که برسد به پنجره من
از فراز سقف ها و پنجره های بیشمار
با دیدن مردان در خواب
زن های زیباتر از واقعیت
کودکان بزک کرده
و اضطرار مبرم به خیانت
آن قدر تلخی می گزدش
که می میرد
این جا همیشه
دارد غروب می شود

Friday, March 20, 2009

راهنمای استفاده از جاده مخصوص

می پرسی از کجا می آمدم که...؟
خب معلومه؛
از "آزادی

جاده مخصوص

دو ساعت مانده به سال تحویل بود
از آزادی پیچیدم در جاده مخصوص. جاده ای که با شادابی شروع می شود، با "آزادی" و با فرودگاه و اکباتان که پر از جنبشند. همین جاده اما کم کمک خشک می شود؛ سه پل هست که باید مثل سه خاطره بد از زیرشان بگذری
هر کدام بزرگ تر از پل قبل و بنابراین هر بار بیشتر در سایه فرو می روی. و بعد رودخانه ای نیمه خشک و کارخانه ها و کامیون ها و ...؛
جایی قبل از خاطره ها بودم که دیدم
مردی با دهان باز و جشمان بسته در کنار لاین سرعت روی جدول کنار جاده مخصوص نشسته. من که با ماشین از یک متریش گذشتم فرصت چندانی نداشتم که ببینمش اما خوب در یادم ماند.
افسردگی گه از لای پنجره زد توی صورتم. سه سایه، سنگین تر از همیشه مرا نوردیدند. ترس هایی که از صبح پیچانده بودم، پیدایم کردند... مرگ ها و سفرها و این که سر سفره بعدی چه کسی غایب خواهد بود...؛
ساعت یک و چهار دقیقه
مردی با دهان باز
و چشمان بسته
و ته ریش و سبیل
و دو هزار و پانصد سال تمدن
و ترتیب ویژه ای از نوکلئوتیدها در کروموزوم هایش که او را به نژادی پاک و قشنگ
گره می زد
و اس ام اس هایی در گوشیش که می گفت او حتی آن جا کنار لاین سرعت جاده مخصوص و پای ردیف طولانی نرده هایی که از وسط جاده می گذرد تا کسی نتواند از آن رد شود هم به صورت خودکار میراث پاک نیاکان را دریافت خواهد کرد
هیچ را انتظار می کشید
هر چه باشد، جاده "مخصوص" است

Wednesday, March 18, 2009

سفر به...؛

یک جایی از سفرم، ایستادم جایی. دیواری را میشد دید به بلندی دو سه قد، که از میان دشتی کشیده شده بود. دیواری سیمانی و خاکستری و مسخره آن دشت را میان دو "کشور" تقسیم می کرد
کشور!! کشور!! کشور؟ هر نوع تلاشی برای مفید دانستن این کلمه مسخره به نظر می رسید. هنوز تقویم زمستان را نشان می داد و هوا داغ داغ داغ بود. یک آلونک کاهگلی که سرپا بودنش باورنکردنی بود نزدیک جاده ایستاده بود تا آب معدنی و کارت شارژ بفروشد. جوانی لم داده بود به دیوار
ازش پرسیدم: "دوست محمد" از این وره؟ تقریباً گفت: نمیدونم
سکوت شد و شن با کمی باد از بینمان گذشت و سکوت شد و کمی بیشتر شن بادی و باز سکوت "نمیدونم" های زیادی شنیده ایم از آدمهایی که حال ندارند یا آزار دارند و پس دقیق شدم توی چشمهایش و دیدم که از خدا هم راست تر می گوید. اما روی نقشه درست آمده بودم و اصلاً خراب شده ی دیگری روی نقشه نبود جز "دوست محمد"
جوان نگاه می کرد به هیچی که دور و ورش پر بود از آن، که خودش هم پر شده بود از هیچی و شن
کمی با ماشین رفتیم و ... "دوست محمد" پیدایش شد. می خواهم بگویم ای وای، ای وای او دوست محمد را بلد نبود؛ نزدیکترین خراب شده را، در 10 کیلومتری، انقدر که بهش خوش می گذشت
همگی خفه خون گرفتیم...؛