سفر معجزه است
سفر که می رویم، زمین زیر پایمان تغییر می کند
رنگ آسمان
نقش کوه های لمیده در افق
لحن صدای کلاغ ها
سفر که می رویم
چیزهای جدیدی پیدا می کنیم که به آن ها دل ببندیم
خسته از دلبستگی به چیزهای شناخته
دل ببندیم به زنی که می دانیم دیگر هرگز نخواهیمش دید
به درختی که نتوانستیم عکسش را بگیریم
به پچ پچه ای به زبانی دیگر که نتوانستیم بفهمیم
دل می بندیم
به بوی بهارنارنج
به بوی بهارنارنج
و بوی بهارنارنجی
که هر چه در جیب هایمان گشتیم، چیزی نیافتیم که ثبتش کند
سفر که می روم
انگشت هایی که می پیچند به تاک دستانم
دیگر می شوند
برق چشم ها
برق چشم ها
غصه ها
قوس هایی که می پیچند تاک دستانم از آن ها
به سراسیمگی سرچشمه های سروتونین
به شرمگینی رگه های اندورفین
به دستمایه های افسردگی ِ بعد از این
بوها دیگر می شوند
غصه هایم
نبش قبر
غصه هایم
نبش قبر
پس برو، همچون یونس پیامبر
دو در کن خدا را به سوی ترشیش
سفرت را با سفری طاق زن
بخواب آسوده ته کشتی
و وقتی گمیچی آمد تا بپرسد "کیست سبب این خشم دژم
باید بیندازیمش در دریا
تا شاید آرام شود" و بعد
ببلعدش نون، نونا، ماهی
و "سه شب و سه روز" و "نینوا" و "کدو" و "کرم" و پایانی خاموش؛
وقتی به شانه ات زد تا بپرسد؛
قانعش کن که


